گفتگوهای تنهایی

.... رو به سوی آن وسعت بی انتها

 شهری که نیست از تو نشان ، دلنواز نیست

  جز قاب ِ سبز ِ خاطره های تو ،  ناز نیست

.

 

  یک سینه غم لبالب  و  درمان نمی شود

  چیزی به غیر ِ روی مه ات، چاره ساز نیست

.

 

  نام ِ بهار  ،  ورد ِ زبان ها  ولی چه سود

  بانگ ِ چکاوکان به چمن ، نغمه ساز نیست

.

 

  عطر ِ تن ات به باغ ِ خیالم نشسته است

  بوی بهار و عطر ِ تن ات ، همتراز  نیست

.

 

  ماندم  به سان ِ زورق ِ تنها ، در این سفر

  زورق ، ز ِ موج ِآب ، دمی  بی نیاز نیست .

.

 

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

قطار می‌رود 
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام!

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

و تو آمدی ٫ به لطافت یک رویا ٫ به شیرینی یک خیال و به سبکی یک نسیم بهاری ..

تو آمدی با کوله باری از عشق و وفاداری ٫ آمدی تا من به نیابت ازهمه ی عاشق های دنیا سرم را بالا بگیرم و فریاد بزنم و به همه ی آنهایی که وجود یک عشق واقعی را انکار می کنند بگویم که دیدید هنوز عشق پاک وواقعی وجود دارد؟

 

می دانستم که فاصله ی ناامیدی وامید٫ اندوه و شادی اندکی بیش نیست ٫ ولی فاصله ی چندساعته یا نه ٫ حتی چنددقیقه ای را باور نداشتم ! و با آمدنت در قلب من به فاصله ی چند دقیقه شادی به جای اندوه آشیانه کرد

تقدیم به : ل ی ل ا

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

گفت : حتما می آیم ،
منتظر باش.
منتظر پای دیوار
جیب هایم پر از آه وای کاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
کوچه و خلوت و باد
کاسه ی اشکم از دستم افتاد
یک دل پر
زیر باران شرشر
یک نفر رد شد و گقت :
بادها بی خداحافظی میروند
ابرها هم همینطور!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم…. و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟ بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است، چه حادثه ای است؟ که می داند؟ که می داند ؟ که می داند؟ من  می دانم مهراوه ! من می دانم ای باران تند بهاری ! ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی ! ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟ از کدامین... 

دکتر شریعتی

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

 

دلتنگ همیشه باران

نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

دعای امیدواران

ای کسی که هر گاه بنده‌ای از او درخواستی می‌کند عطا می کنی و هرگاه کسی به آنچه که در نزدت هست امید می‌بندد امیدش را برآورده می کنی و هر گاه کسی به تو روی می آورد تو به او نزدیک می‌شوی و فاصله را کم می‌کنی و هر گاه کسی به طور آشکار نافرمانی‌ات می کند گناهش را می‌پوشانی و هرگاه کسی به تو توکل می کند کارهایش را سرپرستی می کنی

....

 بار الها چگونه به کسی غیر از تو امید داشته باشم در حالی که تمام خیرها به دست توست و چگونه به چیزی غیر تو آرزو داشته باشم در حالی که آفرینش امور برای توست...

...

بار الهی از تو می‌خواهم که به وسیله کرمت عطایی را به من عنایت کنی  تا چشمم به ان روشن شود و آن قدر از امیدت به من عطا کنی تا مشکلات دنیا برایم آسان شود و پرده‌های سیاهی و نابینایی از مقابل چشمانم کنار رود به رحمتت ای مهربان ترین مهربانان.

گزیده‌ای از مناجات خمس عشرـ مناجات امیدواران - از امام سجاد (ع)

نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند

پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند.


یا ابا صالح مددی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

غم

هنوز هم مرحمی هست انگار
تا التیامی باشد بر جراحت انسان نبودن!
در شگفتم، آتش این همه درد چرا جایی را روشن نمی‌کند؟

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

بسم رب العشق الجمیل
او درخانه در بر من
من در بیابان در پی او
 

خدا و مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
 
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
 
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
 
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
 
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
 
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
 


خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
 
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
 

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
 

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
 
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
 
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
 
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
 
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
 
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
 
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
 
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

جواب تشکر را با تواضع،

جواب کینه را با گذشت،

جواب بی مهری را با محبت،

جواب ترس را با جرأت،

جواب دروغ را با راستی،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب زشتی را به زیبایی،

جواب توهم را به روشنی،

جواب خشم را به صبوری،

جواب سرد را به گرمی،

جواب نامردی را با مردانگی،

جواب همدلی را با رازداری،

جواب پشتکار را با تشویق،

جواب اعتماد را بی ریا،

جواب بی تفاوت را با التفات،

جواب یکرنگی را با اطمینان،

جواب مسئولیت را با وجدان،

جواب حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دورنگی را با خلوص،

جواب بی ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با امید،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش،

و جواب عشق چیست جز عشق؟

   هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار،

مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک جوری ،

یک جایی به تو باز می گردد.   

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

 

آنروز ..

 

تازه فهمیدم ..

 

در چه بلندایی آشیانه داشتم...

 

 وقتی از چشمهایت افتادم...

 

هنوز دست و پای دلم درد می کند ..

 

چقدر شکستن سخت است ...

 

وقتی تو داری نگاه می کنی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

دنیا را بد ساخته اند
 
 کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
 
 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
 
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
 
 به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
 
 و این رنج است. زندگی یعنی این ....
نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |


می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستایش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

 گریستم گفتند بهانه است ٬

خندیدم گفتند دیوانه است ٬

...... دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم !

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |


رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

فانوس ها خاموش اند

وتاریکی را گذاشته اند برای تصمیم های بزرگ

می شود امشب برای همیشه رفت

می مانی یا میروی؟

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند......

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد،
"همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ ... تو کجایی؟

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

 

 

پایان

 

گفتی‌ بنویس. گفتم مینویسم. اما پایان را. تو که رفتی‌ چشمهٔ شعر خشکید. آن روزنهٔ الهام هرچه ترانهٔ پاک به سکوتی همیشگی‌ رفت. اینک وقت خداحافظی با آن چشمهٔ نوری ست که تجلی صدای پر طنینت موج موج اکسیر خواستن و ماندن را در محراب نگاهت به رقص میاورد. و تو ‌ای نازنین با چه سنگنین نگاهی‌، اندک شرمی، بی‌ پیرایه سخنی گفتی‌: ‌ باشد که روزی از این خاکستر ققنوسی براید، که شورمست میخواند، `یا کودکان شهر بی‌ خبرند از جنون ما، یا هنوز این جنون سزاوار سنگ نیست.`

  

 من هنوز هستم

 پر از عشق،

پر از یاد،

پر از آرزوهای رفته بر باد.

            ****

پی نوشت:

دست تو یاس نوازش

 در سحر گاه بهاری
ای همه آرامش از تو

 در سرانگشتت چه داری؟

در کتاب قصه من

معنی هر دل سپردن
خود شکستن بود و مردن

 در غم خود سوگواری
ای همدم ای مرحم

 ای خط سرنوشتم
ای همدم ای مرحم

 بی تو چه می نوشتم

من چه بودم نقش باطل

 قایقی گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل

 از عزیزان یادگاری
بی نیاز از هر نیازی

 بی خبر از حیله سازی
با گناه پاک بازی

 باختن در هر قماری
من چه بودم شعله درد

 قصه خاکستر سرد
زخمی دنیای نامرد

 قصه چشم انتظاری
با من ویرانه از درد

 دست تو اما چه ها کرد
ای که با معنای دیگ
ر

 عشق را آموزگاری.

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

بازگشته ام از سفر

سفر از من باز نمی گردد

من از آنروز که در بند توام " آزادم

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

کدامین راه

 

مرداب

در آرزوی رهایی

از دل ، نه از روی ریا

 

خنده

بر لب مرداب

مضحکانه ، همراه تلخی طعم این دنیا

 

دنیا

پر از تلخی و شوری

بدور از آزادی ، بدور از احیا

 

راه

کدامین راه ؟!!

راهی نیست به سوی دریا

 

چشم

به راه صورتکی

در انتظار چشمان بردیا

 

زمان

کم و عمر کوتاه

چند قدمی بیش نیست تا ثریا

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

دیگر نه تو خواهى نواخت

و نه من ناى رقصیدن دارم

خیال باطلى ست

از ما گذشت ...

این آهنگ قدیمى تمام گوشها را مى آزارد

نگاه کن !

کمى آینده تر از امروز

دستى ناشى تر

پاى مى کوبد

به شکست سازى دیگر

.

.

.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

ز چه پایبند جنونم کردی و رفتی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟و به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

  در غربتی اسیرم که در میان غم دل بی صدا ترین مرگ را نصیبم می کند...... در حسرتی میمانم تا ابد که بی نور ترین نگاه را تقدیم خلوتکده قاب آیینه خیال خواهد کرد ....... و در میان هم همه ی مرموزی می میمرم که مرا تا انتهای بی سرو سامانی تاریک خویش می کشاند .

   کا ش بیایی و این التهاب بی پایان این نگاه سرد زوال گرفته واین غم بی سا ما ن تنها یی من را پا یا نی 

    بگیرید... کاش بیایی...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

 
کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپیدی

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پیکر
به راه می نگرد سرد، خشک ، تلخ، غمین

چو مار روی تن کوه می خزد راهی ،
به راه، رهگذری
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری

غروب پر زده از کوه
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر
غمی بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است
درون دره تاریک
سکوت بند گسسته است

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

هیچ چیز جلودارت نبود

نه لحظه های خوش . نه آرامش . نه دریای مواج.

تو مشغول مردنت بودی.

وقتی که با بچه ها بازی می کردی ، مشغول مردنت بودی .

وقتی می نشستی غذا بخوری

وقتی که شب ، خیس اشک از خواب پا می شدی و زار می زدی .

مشغول مردنت بودی .

وهیچ چیز جلودارت نبود .

نه گذشته .

نه آینده با هوای خوش اش .

نه شکست . نه توفیق .

هیچ کاری نمی کردی و فقط مشغول مردنت بودی .

و هیچ چیز جلودارت نبود .

نه نفس کشیدنت . نه زندگی ت .

نه زندگی ای که می خواستی .

نه زندگی ای که داشتی .

هیچ چیز جلودارت نبود .

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

خدایا

یاری ام ده که به درگاهت آمده ام با دستانی تهی.

                سوزشیست در درونم٬ اما امیدوارم به روزگاری بهتر

                                             تا با فضل خود بر این دل مجروح٬ مرهمی بگذار

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |


 

شاید به جایی راهی باشد

نوشته شده در یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط رفیع بهار نظرات () |

Design By : Night Melody